این روزها، کتاب
کتاب، این روزها شبیه کودک
فالفروشی است که از سرما
گوشهی پیاده رو کز کرده و با ناامیدی
فالهایش را می شمارد. گاهی هم نگاهی( همچنان با ناامیدی) به خیابان
میکند به ماشینهایی که از
پنجرهشان سگی سرش را آورده بیرون و به کودک توی پیاده رو نگاه
میکند به ماشینهایی که مسافرشان زنی سیگاری است. به
ماشینهایی که صدای
ضبطشان بلند است. خیلی بلند. به ماشینهایی که
شیشهشان بالاست و آنقدر تیره که
داخلشان را
نمیشود دید و روی پلاک عقبشان نوشته شده {سیاسی}
چه کسی به فکر کتاب است؟ به جز ناشر خصوصی که کتاب همه چیزش است و حالا همه چیزش را در معرض توفان
میبیند؟ دیگر چه کسی؟
انا لله
مگر چقدر می شناختمت؟ مگر چقدر از همان شب که آمدم خیمه تا برای سلامتی ات متوسل شوم به آستان حضرات خوبان می گذرد؟ چرا صبر نکردی؟ چرا بیشتر نماندی که بیایم از نزدیک ببینم کسی که می گویند در کوچه ای که منزل دارد بوی عطر خاصی می آید، کیست؟ این همه بی قراری برای چه بود؟ چه کسی اینقدر عزیز بود برایت و برای چه کسی اینقدر بی تاب بودی که... دلم قرار می خواهد. قرار ندارم. زود بود برای رفتن،حاج آقا مجتبا!
گاه، ديدن و چيزي نگفتن سخت است
خاموش كن؛ پرده مدر؛ سغراق خاموشان بخور
ستار شو؛ ستار شو؛ خوگير از حلم خدا