در اندرون من خسته دل

استیصال، رخوت، گاوگیجه، بلاتکلیفی، نادانی توام با ناتوانی،... هر از گاهی با خودم زمزمه می کنم "باید که لهجه ی کهنم را عوض کنم...!" ولی نمی دانم چطور باید. می خواهم و نمی توانم.

این روزها، کتاب


کتاب، این روزها شبیه کودک فال­فروشی است که از سرما گوشه­ی پیاده رو کز کرده و با ناامیدی فال­هایش را می شمارد. گاهی هم نگاهی( همچنان با ناامیدی) به خیابان می­کند به ماشین­هایی که از پنجره­شان سگی سرش را آورده بیرون و به کودک توی پیاده رو نگاه می­کند به ماشین­هایی که مسافرشان زنی سیگاری است. به ماشین­هایی که صدای ضبط­شان بلند است. خیلی بلند. به ماشین­هایی که شیشه­شان بالاست و آنقدر تیره که داخل­شان را نمی­شود دید و روی پلاک عقبشان نوشته شده {سیاسی}
چه کسی به فکر کتاب است؟ به جز ناشر خصوصی که کتاب همه چیزش است و حالا همه چیزش را در معرض توفان می­بیند؟ دیگر چه کسی؟

انا لله

مگر چقدر می شناختمت؟ مگر چقدر از همان شب که  آمدم خیمه تا برای سلامتی ات متوسل شوم به آستان حضرات خوبان می گذرد؟ چرا صبر نکردی؟ چرا بیشتر نماندی که بیایم از نزدیک ببینم کسی که می گویند در کوچه ای که منزل دارد بوی عطر خاصی می آید، کیست؟ این همه بی قراری برای چه بود؟ چه کسی اینقدر عزیز بود برایت و برای چه کسی اینقدر بی تاب بودی که... دلم قرار می خواهد. قرار ندارم. زود بود برای رفتن،حاج آقا مجتبا!

گاه، ديدن و چيزي نگفتن سخت است


خاموش كن؛ پرده مدر؛ سغراق خاموشان بخور

ستار شو؛ ستار شو؛ خوگير از حلم خدا