سلام نماز را که داد سرش را  گذاشت زمین؛ روی مُهر. مثل همیشه زیر لب خواسته هایش را تکرار کرد. آنقدر امیدوارانه و مطمئن که انگار آرزوهایش کنار دستش اند و کافیست دستش را دراز کند و برداردشان. دست هایش را دراز کرد و با بغض گفت:" من اینایی که گفتم رو می خوام ازت. تو بزرگ منی. سرپرست منی. من جای بچه ی نداشته تم. هوامو داشته باش. من بچه تم!"... و بغضش شکست.