حسرتنامه

همه­ی وقتش، همه­ی وجودش را قرآن گرفته. انگار که افتاده باشد توی حوض آیه­ها و از سر تا پایش آیه بچکد. انگار نیت که کم است؛ عزمش را جزم کرده باشد تا برای قرآنی که مظلوم است کاری کند. قرآن هم که کتاب منزل است. نازل می­شود بر ذهن و ضمیرش و از آنجا به نوک انگشتانش، به کلیدهای کیبورد. حسرت می­پاشد به دلم.

خدا گاهی چیزی می­دهد به بعضی­ها که به همه­ی نداشته­های ما می­ارزد.

 

درباره نامه حسام الدین مطهری به رضا امیرخانی

حسام الدین مطهری اخیرن نامه ای در وبلاگش منتشر کرده که مخاطب آن رضا امیرخانی است. این نامه از جهاتی قابل توجه است.

اول این که گرچه خیلی از ما مشتاق رخ دادن چنین اتفاقی هستیم اما شاید و حتمن امیرخانی هم ملاحظاتی دارد. مثلن از وقتی ریاست انجمن قلم را کنار گذاشت دیگر هیچ سمتی هیچ کجا نگرفت. این به زعم من یعنی ناامیدی از زمین سوخته ی  فرهنگ و دل بستن به باغچه ی مستقلی که لااقل هر دوسال یکبار درخت کاغذی اش به بار می نشیند و چه پربرکت هم.  و دیگر این که در فضای فعلی٬ ایجاد پایگاهی نظیر لوح چندان راحت نیست. اولین خوان آن هفت خوان٬ مساله ی مالی است. مساله ای که احتیاجی نیست درباره اش حرفی بزنم .همه ی ما اهالی فرهنگ بیش از هر چیز دیگری گرفتارش هستیم. من  از این حرکت حسام به شدت حمایت می کنم. هر طور و هر قدر که بتوانم. ضرورت ایجاد پایگاهی نظیر لوح یا خانه کتاب اشا٬ آنقدر روشن است که استدلال نمی خواهد. ولی انتظار  این هست که امیرخانی اگر (زبانم لال) درخواست حسام را اجابت نکرد٬ لااقل پاسخ نامه را بدهد و این انتظار از حسام الدین مطهری هم هست که پاسخ را در وبلاگش ذیل نامه منتشر کند.

باز آمدم

 

بعد از چهار سال خداحافظی دوباره آمده ام بنویسم. به نظرم  چهارسال برای استراحت بس بود. آدم وقتی از نوشتن فاصله می گیرد تازه می فهمد نفس کشیدن یعنی چه. تازه می فهمد اکسیژن چیست. نوشتن برای من شده است اکسیژن. چهارسال پیش نزدیک بود همین اکسیژن خفه ام کند. نگذاشتم. دیگر نمی گذارم کار به آنجا بکشد.