درباره نامه حسام الدین مطهری به رضا امیرخانی

حسام الدین مطهری اخیرن نامه ای در وبلاگش منتشر کرده که مخاطب آن رضا امیرخانی است. این نامه از جهاتی قابل توجه است.

اول این که گرچه خیلی از ما مشتاق رخ دادن چنین اتفاقی هستیم اما شاید و حتمن امیرخانی هم ملاحظاتی دارد. مثلن از وقتی ریاست انجمن قلم را کنار گذاشت دیگر هیچ سمتی هیچ کجا نگرفت. این به زعم من یعنی ناامیدی از زمین سوخته ی  فرهنگ و دل بستن به باغچه ی مستقلی که لااقل هر دوسال یکبار درخت کاغذی اش به بار می نشیند و چه پربرکت هم.  و دیگر این که در فضای فعلی٬ ایجاد پایگاهی نظیر لوح چندان راحت نیست. اولین خوان آن هفت خوان٬ مساله ی مالی است. مساله ای که احتیاجی نیست درباره اش حرفی بزنم .همه ی ما اهالی فرهنگ بیش از هر چیز دیگری گرفتارش هستیم. من  از این حرکت حسام به شدت حمایت می کنم. هر طور و هر قدر که بتوانم. ضرورت ایجاد پایگاهی نظیر لوح یا خانه کتاب اشا٬ آنقدر روشن است که استدلال نمی خواهد. ولی انتظار  این هست که امیرخانی اگر (زبانم لال) درخواست حسام را اجابت نکرد٬ لااقل پاسخ نامه را بدهد و این انتظار از حسام الدین مطهری هم هست که پاسخ را در وبلاگش ذیل نامه منتشر کند.

پاره‌هایی از «کيمياي سعادت» غزالی

و رسول گفت: «صبر، يک نيمۀ ايمان است و روزه يک نيمۀ صبر است»

و گفت: «اگر صبر مردی بودی، مردی کريم بودی و خدای تعالی صابران را دوست دارد»

و گفت: «از بزرگی صبر است که خدای تعالی وي را عزيز بکرد و به هرکسی نداد، الا اندکی به دوستان خويش»

و گفت: «اندک‌تر چيزي که به شما داده‌اند يقين است و صبر؛ و هرکه را اين هر دو داده‌اند، گو باک مدار»

و گفت: «وحی آمد به داود که در اخلاق به من اقتدا کن و از اخلاق من اين است که من صبورم»

و گفت: «صبر گنجی است از گنج‌های بهشت»

بدان که صبر خاصه آدمی است که بهايم را صبر نيست که بس ناقصند.

 

 

این روزها، کتاب


کتاب، این روزها شبیه کودک فال­فروشی است که از سرما گوشه­ی پیاده رو کز کرده و با ناامیدی فال­هایش را می شمارد. گاهی هم نگاهی( همچنان با ناامیدی) به خیابان می­کند به ماشین­هایی که از پنجره­شان سگی سرش را آورده بیرون و به کودک توی پیاده رو نگاه می­کند به ماشین­هایی که مسافرشان زنی سیگاری است. به ماشین­هایی که صدای ضبط­شان بلند است. خیلی بلند. به ماشین­هایی که شیشه­شان بالاست و آنقدر تیره که داخل­شان را نمی­شود دید و روی پلاک عقبشان نوشته شده {سیاسی}
چه کسی به فکر کتاب است؟ به جز ناشر خصوصی که کتاب همه چیزش است و حالا همه چیزش را در معرض توفان می­بیند؟ دیگر چه کسی؟

لباسي براي يك كتاب


اين‌كه چرا اميرخاني پرخواننده‌ترين كتابش را از انتشارات "سوره" بيرون كشيده و در "افق" تجديد چاپ كرده است به خودش مربوط است. قطعاً دلايل قابل پذيرشي هم دارد. اما نمي‌توانم خوشحال نباشم از اينكه جلد اين كتاب نسبت به جلد قبلي‌اش بهتر است. امروزي است و نشان مي‌دهد كه رمان است. مخاطب ناآشنا را به خريد ترغيب مي‌كند و مخاطب قديمي را مي‌برد در فضاي كتابي كه دوستش داشته. ماجراي انار يكي از نقاط عطف اين رمان است كه دست‌مايه‌ي طراح جلد قرار گرفته و با اجراي نو و ماهرانه‌اي كه دارد حس دوست‌ داشتن يك كتاب را در مخاطب برمي‌انگيزاند.