بودنی ترین

 

مبادا باد پاييزي بيايد

دوباره فصل بي‌چيزي بيايد

تمام شعر مولانا فدايت

دعا كن شمس تبريزي بيايد!*

ديشب بعد از مدت‌ها دلم مي‌خواست در خيابان‌هاي نارمك قدم بزنم و چراغاني‌ها و طاق نصرت ها و شوق مردم را تماشا كنم و خوشحال باشم از اين كه هستي و جمعيتي را اميدوار كرده‌اي به زيستن و به اين كه دلشان مي‌خواهد بيشتر زندگي كنند تا شايد ببينندت. در اين زمانه‌ي بي هاي و هوي لال پرست، هيچ چيزي ارزشمندتر از اميد نيست. ممنون كه اميدوارمان مي‌داري. بسيار بسيار ممنون!

*شعر از سیدحبیب نظاری

 

هراس گزمه‌ها

 

خلوت تر از بهشت زهراي تهران است. اما به نسبت قبرستان‌هاي خودشان شايد شلوغ‌ترين جا باشد. سمت راستم را كه نگاه مي‌كنم زنجيري كشيده‌اند مبادا كسي به قبور نزديك شود و دو نفر گزمه هم گمارده‌اند  مبادا كسي زنجير را ناديده بگيرد. سمت چپم همين وضعيت است. برايم عجيب است كه چرا اين‌قدر از نزديك شدن كسي به قبر "ام‌البنين" وحشت دارند!*

* امروز تولد پسر ام‌البنين است

باز آمدم

 

بعد از چهار سال خداحافظی دوباره آمده ام بنویسم. به نظرم  چهارسال برای استراحت بس بود. آدم وقتی از نوشتن فاصله می گیرد تازه می فهمد نفس کشیدن یعنی چه. تازه می فهمد اکسیژن چیست. نوشتن برای من شده است اکسیژن. چهارسال پیش نزدیک بود همین اکسیژن خفه ام کند. نگذاشتم. دیگر نمی گذارم کار به آنجا بکشد.